۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

ماجرای سفر به آلمان 3 (روز اول)






بعد از ۳ ساعت پرواز به آسمان شهر دوسلدرف رسیدیم .ارتفاع کم شد اما از چراغ‌های شهر هیچ خبری نبود . مثل اینکه بالای یک روستا پرواز میکردیم .واقعا همین فکر رو کردم .تک تک چراغ خونه ها از بالا دیده میشد . 
هوا پیما فرود اومد و منتظر باز شدن در بودیم . اکثر مسافر‌ها ترک بودند . چند نفری که اطراف من بودند شروع کردن به بد گویی از آلمانی‌‌ها . از بدرفتاری‌ها و آزار و اذیت‌هاشون توی گمرک  حرف می‌زدند . من واقعا ترسیده بودم . با خودم گفتم منم که یه ایرانی‌ با پاسپورت ماشاالله معتبر ایران  ، چه شود !!!. خودم رو برای یک بازجویی درستو حسابی‌ توی گمرک آماده کرده بودم . در هواپیما باز شد و با لبخند‌ و بدرقهٔ مهماندار‌ها از هواپیما خارج شدیم . با در بسته‌ای مواجه شدیم ، ترک‌ها دوباره شروع کردند : به به در بستس  میخوان نگهمون دارن اینجا اذیتمون کنن ، الان پشت اون در تک تکمون رو سوال جواب می‌کنن . توی همین لحظه یکی‌ از کارمندای فرودگاه که لباس کار تنش بود بدو بدو اومد و در رو باز کرد . یک راهروی طولانی جلو مون بود که در دست تعمیر بود ، چون پوشش سقفش رو شکافته بودند .بعد از کلی‌ پیاده روی بالاخره به گمرک رسیدیم .فکر کنم من اولین نفری بودم که وارد گمرک شدم . کاملا آمادهٔ جواب دادن به هر سؤالی بودم (آمادهٔ جنگ تن به تن.‌ها ها )  اما مامور گمرک اول خوشامد گویی کرد ، پاسپورت رو دادم :خیلی‌ خوش اومدین  ایرانی‌ هستین ؟ بله . به چه منظوری به آلمان سفر کردی ؟ برای دیدن دوستم و یک سفر تفریحی ، می‌تونم دعوت نامتون رو ببینم ؟ نه دعوت نامه توی باکو جا مونده کسی‌ به من نگفته بود که باید باخودم بیارم ،مشکلی‌ نداره اما یادتون باشه توی سفر بعدیتون حتما با خودتون بیارینش . یه نگاهی‌ به ویزا انداخت و پرسید :چند روز میمونین ؟ گفتم ۲ هفته . مهر ورود رو زد و گفت سفر خوبی داشته باشین . بعد از مسوول آلمانی کنسولگری، توی باکو که واقعا رفتار خوبی با من داشت و گه گاهی شوخی هم میکرد ، این دومین آلمانی‌ بود که باهاش برخورد داشتم که خودم هم از حرف‌های ترک‌ها و رفتار خوب و محترمانه این مامور واقعا تعجّب کردم . از گمرک بیرون اومدم و رفتم که چمدونم رو پیدا کنم . یک نفر بهم نزدیک شد و آلمانی‌ پرسید (حدس زدم ) می‌تونم کمکتون کنم ؟ اگه از ترکیه اومدین باید به اون‌یکی سکو برین ،چمدون‌های شما اونجاست . از این یکی هم تعجّب کردم چون بر عکس حرف‌های ترک‌ها بود . با خودم گفتم شاید اشتباهی‌ شده ، چون گیرم ترک‌ها کینه به دل دارن ، پس این همه ما خوندیم و شنیدیم که آلمانیها فاشیستن و فقط خودشونو دوست دارن چی‌ بود ؟ چمدون رو پیدا کردم و رفتم به سالن انتظار . دنبال دوستام می‌گشتم که تا حالا ندیده بودمشون ،در واقع دنبال کسایی که شبیه به عکس دوستام باشن .‌ها ها . چرخی توی سالن زدم و خیره به چهرهٔ تمام کسایی که اومده بودن دنبال مهمونشون .از اونجایی که پرواز خیلی‌ تاخیر داشت حدس زدم که ممکن توی کافه یا مکدانلدس باشن .همینطور که به اون طرف میرفتم با موبایل به دکتر نوید زنگ میزدم اما از اونجایی که رومینگ بود باید با کد زنگ میزدم که کلی‌ طول می‌کشید . برگشتم به طرف همون در و دیدم یک نفر با یک بارونی مشکی‌  و یک بسته شکلات دستش داره به طرف من میاد ، خود خودش بود .دکتر بین جمعیت بود و من ندیدم و دور خودم توی سالن می‌گشتم .‌ها ها .  برای اولین بار بهترین دوستم توی زندگیم رو دیدم . با دکتر سلام و احوال پرسی‌ و روبوسی کردیم و به طرف پارکینگ رفتیم . اولین صحبتمون دربارهٔ پلاک ماشین‌هایی‌ بود که توی پارکینگ بودن که اکثرا از هلند اومده بودند. چمدون رو داخل ماشین گذاشتیم و به طرف خونه راه افتادیم . دکتر خیلی‌ مرد مهربون و باحالی‌ بود . خوب من تا حالا همچین آدمی‌ ندیده بودم . دکتر از نظر سنی همسن پدر من بود (۴۲)، اما این اصلا حسّ نمی‌شد ،هم از نظر چهره هم رفتار انگار من یک دوست ۳۰ ساله داشتم . توی جاده من برای دکتر از سفرم و باکو صحبت می‌کردم .دکتر از مانیتور ماشین شمارهٔ خونه رو گرفت و با تن صدا و لحنی که دکتر همیشه حرف می‌زنه و خیلی‌ جالب بود  که البته فقط باید خودتون بشنوید تا بفهمید (قابل شرح دادن نیست )  گفت : تن ناز ما داریم با حسام میایم خونه و بعد هم که من با تن ناز خانوم صحبت کردم و ...(دیالوگ‌ها یادم رفته ) .به یک پمپ بنزین رسیدیم ، بنزین زدیم اما کسی‌ نبود که پول بگیره ، هوا خیلی‌ سرد بود اما بر عکس سرمای سوزناک باکو خیلی‌ دلچسب بود . به داخل فروشگآه پمپ بنزین رفتیم ،دکتر گفت : حسام تن ناز الان خونه غذارو آماده کرده ،اما باید توی راه یه شکلات بخوریم که میدونم حسابی گشنته .بر عکس من اصلا گشنم نبود . هیجان سفر ، شام توی هواپیما ، هیچ اشتهایی برام نذاشته بود . خلاصه دکتر با کلی‌ اصرار یه شکلات گرفت . جالب بود که پول بنزین رو توی همون صندوق فروشگاه پرداخت کرد . برگشتیم به ماشین و به راهمون ادامه دادیم . چیزی که برام خیلی‌ عجیب بود این بود که در طول جاده هیچ چراغی کار گذاشته نشده بود ، به جز نور ماشین‌ها هیچ نوری نبود که جاده رو روشن کنه . یادم اومد که از هواپیما هم هیچ چراغ خیابونی دیده نمی‌شد . گفتم دکتر جریان چیه‌ ؟ اینجا کمبود برقه چراغ ندارن ؟ گفت نه  جاده‌های آلمان اکثرشون چراغ ندران بخاطر حفظ محیط زیست و جلب نشدن حواس حیوانات و پرنده‌ها به این چراغ‌ها . با خودم گفتم بله توی کشور ما به فکر جون مردم هم نیستیم اما اینجا حتی بفکر جون حیوناشونم هستن . از جنگلی‌ رد شدیم که اسمش فکر کنم نئاندرتال بود و دکتر گفت اولین انسان‌های نئاندرتال اونجا پیدا شدند .بالاخره به خونه رسیدیم . از ماشین پیاده شدیم همه‌جا یخ بسته بود . برفی در کار نبود اما زمین و روی ماشین‌ها همه یخ بسته بود .هوا واقعا دلچسب بود تو این سرما آدم حال میکرد .چمدون رو برداشتم و وارد خونه شدیم . یک آپارتمان ۳  ۴  طبقه بود با نمای بیرونی خیلی‌ زیبا . از باغچه‌ کنار کوچه چند پله به پایین رفتیم و رسیدیم به در ورودی آپارتمان . از پله ها به طبقهٔ پایین رفتیم . جالب بود ،چون خونه روی زمین شیبدار ساخته شده بود درواقع طبقهٔ پایین، زیرزمین حساب نمی‌شد بلکه طبقهٔ اول آپارتمان بود . در باز شد و اولین جمله‌ای که از تن ناز شنیدم این بود : بذار ببینم شبیه عکست هستی‌ ‌یا نه ؟‌ها  ها . جملهٔ جالبی‌ بود برای دوستایی که همدیگرو فقط توی عکس دیدن ، و برای اولین بار یکی‌ دیگه از بهترین دوستان زندگیم رو از نزدیک دیدم . هم دکتر هم همسرشون نسبت به عکس‌هاشون خیلی‌ کم سنّ و سال تر دیده می شدن و اصلا اون چیزی که من توی ذهنم تصور می‌کردم نبودند . وارد خونه شدیم .همون طور که تن ناز خانوم قبلا گفته بود ، توی خونه یه اتاق مخصوص مهمون داشتند که تکمیل و خیلی‌ زیبا بود ،چمدون رو گذاشتم توی اتاق و شروع کردم به باز کردن سوغاتی‌ها ، از باکو سوغاتی آوردن کار حضرت فیله ، چون چیز خاصی‌ نداره ، یک تخته نرد آورده بودم که روش عکس باکوی قدیم چاپ شده بود که کلی‌ هم با دکتر نرد بازی کردیم . رفتیم سر میز شام تن ناز واقعا زحمت کشیده بود ، من هنوز هیچی‌ نگفته دیدم که یک بشقاب پر سوپ که حسابی‌ خوشمزه به نظر میرسید جلومه . اصلا  نمی‌شد ازش گذشت  اما واقعا نمیتونستم چیزی بخورم، اصلا اشتها نداشتم، کم اشتهایی چند ساله پیش دوباره اومده بود سراغم نمیدونم چرا اینجوری شده بودم .تنها درمونش قرص رانیتیدین بود که تصمیم گرفتم فرداش بخرم. فکر کنم از این که اونشب شام نخوردم همه ناراحت شدن. با اینکه اصلا نخوابیده بودم و ۳ ساعت از باکو عقب تر بودیم اصلا خوابم نمیومد و تا دیروقت با دکتر تخت نرد بازی‌ کردیم که همشو باختم .ها‌ها .  خونه طراحی خیلی‌ جالبی‌ داشت ، سالن پذیرایی‌ با مبل‌های عجیب و غریب زیبا و راحت . یک کتاب خونه که از شیشه بود و سرتاسر  دیوار پذیرایی‌ رو پوشونده بود و پر بود از کتاب‌های مختلف که هرچیزی توش پیدا میشد ، پنجره‌های قدی و کشویی که به طرف حیاط باز می شد . تابلویی که توی عکس‌ها هم دیده بودم اما از نزدیک زیبایی خاصی‌ داشت ، یک تابلوی گچی بزرگ و چند تکه آرم فروهر و خیلی‌ چیزای دیگه که فضای واقعا قشنگی‌ ساخته بود ، آشپزخانه اپن نبود اما قسمتی از دیوار  بین پذیرایی‌ و آشپزخانه وجود نداشت .دیزاین یکدست استیل آشپز خانه ،همه‌چیز باهم هماهنگ و زیبا بود  . دیروقت بود و دیگه وقت خواب .البته همه به قصد خواب اما تن ناز  به قصد درس خوندن تا صبح .
وقت امتحانا بود .تن ناز پرسید : حسام تو صبحا ساعت چند بیدار میشی‌ ؟ گفتم همیشه ۷ صبح اوتومات بیدارم .گفت اوووه  چه خبره مگه ؟ الان دیگه توی تعطیلاتی ،بگیر راحت تا ظهر بخواب گفتم باشه اما ...(میدونستم که به این راحتی‌ نمیتونم دیر پاشم .‌ها ها ). . به اتاق مهمون رفتم و آمادهٔ خوابیدن شدم .از اتاق مهمون بگم که خیلی‌ باحال بود ، یک تخت بزرگ . یک میز کار که روش یک پرچم شیر و خورشید ایران بود (تن ناز قبلا قول یک پرچم شیر و خورشید داده بود ،فکر کردم همینه ،اما بعدا فهمیدم نه یکی‌ دیگس که خیلی‌ بزرگ تر از این حرفاس ،اما  یادم رفت که بیارمش باکو ) و یک پنجرهٔ قدی کشویی که به طرف حیاط  باز میشد . بعد از یک دوش آب گرم ،خواب اون شب خیلی‌ چسبید .


صبح زود فکر کنم ساعت ۸  ۹ بود که بیدار شدم . یکم بعد دکتر هم از خواب بیدار شد و باهم صبحانه خوردیم (یکی‌ از چیزای جالب این سفر  پنیر‌های مختلفی‌ بود که سر صبحانه میاوردن ).با دکتر و تن ناز نشستیم و عکسای من توی باکو و استانبول رو دیدیم .  با دکتر آماده شدیم که بریم اطراف خونه یه گشتی بزنیم . هوا  -3 درجه بود اما واقعا دلچسب . کوچه‌ها خلوت بودند ، بیشتره خونه‌ها حیاط و یا در ورودی شون برای جشن کریسمس تزیین شده بود. با دکتر دربارهٔ خونه‌ها ، و محل حرف میزدیم . در طول مسیر چند نفر به ما رسیدند و سلام و صبح بخیر گفتند . با خودم گفتم چه همسایه‌های خوبی ،صبح که همدیگرو می‌بینن بهم سلام می‌کنن ،برعکس باکو که هیچکس همسایشو درستو حسابی‌ نمیشناسه . قصد داشتیم بریم به قلعه‌ای که اسمش گدسبورگ یا قلعه ی خدا بود که بر روی تپه‌ای ساخته شده بود که پایین اون قبرستون بود. به قبرستون رسیدیم ،جای خیلی‌ قشنگی‌ بود . (کلا توی تصور ما ایرانی‌‌ها قبرستون جای ترسناکی هست که مردم فقط برای گریه و زاری اونجا میرن ،اما توی باکو هم قبرستون‌هایی‌ هست که حالت موزه یا تفریحی داره و همین نظر من رو عوض کرده بود و باعث شد که از اینکه اولین روز اقامتم توی آلمان رو توی یک قبرستون قدم زدم ،نه تنها ناراحت نشم بلکه برام جالب تر هم بود .) مجسمه‌ها و سنگ‌های صلیب شکلی‌ که خیلی‌ قدیمی‌ بودند و حتی نوشته‌های جالب روی آنها ، خیلی‌ از قبر‌ها خانوادگی بودند . از قبرستون گذشتیم و به راه سربالایی قلعه رسیدیم ، نزدیک به ۲ کیلومتر از خونه دور شده بودیم ، اما هنوز هم هرکسی از کنارمون میگذشت سلام و صبح بخیر می‌‌گفت .به دکتر گفتم : اینا همه شمارو میشناسن ؟ گفت نه چطور مگه ؟ گفتم خوب همچین گرم و صمیمی‌ سلام می‌کنن که انگار اشنان .گفت نه اینجا مردم اینجورین ،عادت میکنی‌ .‌ها ها . گفتم اما اگه اونجا کسی‌ یه همچین کاری بکنه میگن طرف دیوونس . توی این چند روزی که اونجا بودم واقعا به این پی‌ بردم که ما چقدر فاشیست هستیم که چنین تصور غلطی رو بین خودمون جا انداختیم که آلمانیها مردم خشک و خشنی هستند ،
و از حرف‌هایی‌ که از ترک‌ها توی هواپیما زده بودند واقعا خندم می‌گرفت .توی راه من تند تند عکس می‌گرفتم. هیچوقت یادم نمیره ، از تپه که بالا می‌رفتیم کنار راه یک دیوار سنگی‌ بود که هیچی‌ هم روش نبود ، وقتی‌ از اون هم عکس گرفتم خانواده‌ای که از روبرو  به طرف ما میومدن با تعجّب یک نگاه به من یک نگاه به دیوار انداختند ، وقتی‌ فهمیدم که از این عکاسی بدون سوژه من تعجّب کردن، خندم گرفت و اونا هم خندیدند. به گدسبورگ رسیدیم اما به دلیل تعطیلات اونجا هم بسته بود ، کنار گدسبورگ رستورانی بود که خیلی‌ جالب بود ، از یک طرف دیوار اون به طرف گدسبورگ بود و از طرف دیگری که مشرف به منظرهٔ زیبای مرکز گدسبرگ (شهرکی که کنار بن قرارداشت و منزل دکتر نوید اونجا بود ) بود که در پایین تپه قرار داشت ، هیچ دیواری وجود نداشت و بالکن مانند بود .
اما در اون روز‌های سرد زمستونی اون رو با نوعی طلق پلاستیکی بسته بودند ،اما به قدری شفاف بود که اگر دکتر نمی‌‌گفت امکان نداشت متوجه بشم که این شیشه نیست و یک دیوار موقت پلاستیکی. رستوران برای انجام یک جشن از قبل رزرو شده بود و ما باید می‌رفتیم . کنار گدسبورگ با دکتر عکس یادگاری میگرفتیم که تن ناز زنگ زد و به دکتر گفت که توی شهر کلن که خیلی‌ نزدیک به بن بود ایرانیا یک تجمع اعتراضی نسبت به حوادث بعد از انتخابات ایران بپا کردند که ساعت ۶ شروع میشد . ( اون روز‌ها مصادف بود با روز‌های عاشورا و تاسوعا که خیابان‌های تهران صحنه اعتراض مردم بود .آلمانی‌‌ها با دقت اخبار ایران رو دنبال میکردند و هیچ شبکه‌ای نبود که توی اخبار خودش از اعتراض مردم ایران صحنه‌ای رو نشون نده .) من هم که آرزوم بود که توی این تجمع‌ها شرکت کنم واقعا خوشحال شدم . با دکتر به طرف خونه برگشتیم . به خونه رسیدیم و سوار ماشین شدیم و به طرف کلن حرکت کردیم . نم نم بارون می‌بارید . به محل تجمع رسیدیم . جمعیت زیادی نبود اما خوب با توجه به هوای سرد و بارونی و روزهای تعطیل که خیلی‌‌ها در شهر نبودند ،خوب بود .



همه دور میزی که در وسط بود و روش پرچم ایران و آلمان همراه با ده‌ها شمع روشن که به‌ یاد شهیدانی که بعد از انتخابات فقط به جرم اعتراض به تقلب کشته شده بودند قرار داشت. از هر گروه و با هر طرز فکری اومده بودند حتی آلمانی‌‌ها هم بین ما بودند و یا از کنار مارو تماشا میکردند ویا از توی ماشین‌ها با بوق زدن مارو تشویق میکردند . شعار‌هایی‌ که مردم توی خیابان‌های ایران میدادند ،اونجا هم تکرار میشد . عکس زندانیان و شهیدان در دست مردم بود . عکس‌هایی‌ از تظاهرات‌های ایران روی پارچه سبزی نصب شده بود که بعدا متوجه شدم که عکاس  اون‌ها دوست خود منه. با اینکه ایرانیان از هر گروه بدون هیچ مشکلی‌ کنار هم شعار میدادند اما باز هم کسانی‌ بودند که با سخنرانی‌‌های خودشون و حرف‌هایی‌ که صرفاً نظر شخصی اون‌ها بود و زیر سوال بردن عقیدهٔ دیگران قصد داشتند که از این تجمع‌ها استفادهٔ نادرستی بکنند . خلاصه تجمع با ویولن زدن و خوندن یک هنرمند نابینا به خوبی تموم شد . پلیس هیچ دخالتی نداشت و هیچ مشکلی‌ پیش نیومد . چند عکس یادگاری گرفتیم و تصمیم گرفتیم که به یک رستوران ترک بریم و کباب بخوریم . رستورانی که معروف بود و اسمش منقل بود. 

با ماشین رفتیم اونجا ، دقیقا شبیه رستوران‌های ترک توی باکو بود.غذا‌هاشون هم تقریبا همون بود. دکتر گفت : باهاشون ترکی‌ حرف بزن حال کنن اما خنده‌دار بود اون وقتی‌ که من ترکی‌ صحبت کردم و گارسن با اینکه ترک بود آلمانی‌ جوابم رو داد.‌ ها ها. بعد از خوردن شام به طرف خونه برگشتیم. کوچه ای که رستوران توی اون قرار داشت معروف بود به ترکیه، اکثر مغازه‌ها و رستوران‌ها ترک بودند.
وقتی‌ به خونه رسیدیم همه با عجله به طرف فیسبوک رفتیم که ببینیم ایران چه خبره .من نوتبوک با خودم نبرده بودم و دکتر نوتبوکی رو که ازش استفاده نمی‌شد  به من داد ، چون زبونش آلمانی‌ بود سریع روش یه ویندوز ۷ نصب کردیم و پناه بردیم به فیسبوک. سه تایی‌ هرکدوم یه نوتبوک جلومون توی آشپز خونه روی کابینت. ها ها. (ما سر میز غذا با نوتبوک میشستیم  صبحا با فیسبوک میفهمیدیم کی‌ خوابه کی‌ بیدار و صبح بخیر میگفتیم بهم ، شب هم وقت خواب با فیسبوک بهم شب بخیر میگفتیم. ها‌ها . این یعنی‌ اعتیاد ۱۰۰%.)  سرعت اینترنت وحشتناک بالا بود ، در حد سفینه فضایی .‌ها ها فقط ۵۰ مگابیت در ثانیه. عکس‌های اونشب و استانبول رو منتقل کردم به کامپیوتر و فرستادم به آلبومم توی فیسبوک. اولین روز سفرم هم اینجوری به پایان رسید. 

ادامه در پست بعدی...



۱ نظر:

  1. حسام گل
    خیلی قشنگ مینویسی
    دلمون برات خیلی تنگ شده پسر گل
    زودی بیا باز پیشمون

    پاسخ دادنحذف