۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

ماجرای سفر به آلمان 3 (روز اول)






بعد از ۳ ساعت پرواز به آسمان شهر دوسلدرف رسیدیم .ارتفاع کم شد اما از چراغ‌های شهر هیچ خبری نبود . مثل اینکه بالای یک روستا پرواز میکردیم .واقعا همین فکر رو کردم .تک تک چراغ خونه ها از بالا دیده میشد . 
هوا پیما فرود اومد و منتظر باز شدن در بودیم . اکثر مسافر‌ها ترک بودند . چند نفری که اطراف من بودند شروع کردن به بد گویی از آلمانی‌‌ها . از بدرفتاری‌ها و آزار و اذیت‌هاشون توی گمرک  حرف می‌زدند . من واقعا ترسیده بودم . با خودم گفتم منم که یه ایرانی‌ با پاسپورت ماشاالله معتبر ایران  ، چه شود !!!. خودم رو برای یک بازجویی درستو حسابی‌ توی گمرک آماده کرده بودم . در هواپیما باز شد و با لبخند‌ و بدرقهٔ مهماندار‌ها از هواپیما خارج شدیم . با در بسته‌ای مواجه شدیم ، ترک‌ها دوباره شروع کردند : به به در بستس  میخوان نگهمون دارن اینجا اذیتمون کنن ، الان پشت اون در تک تکمون رو سوال جواب می‌کنن . توی همین لحظه یکی‌ از کارمندای فرودگاه که لباس کار تنش بود بدو بدو اومد و در رو باز کرد . یک راهروی طولانی جلو مون بود که در دست تعمیر بود ، چون پوشش سقفش رو شکافته بودند .بعد از کلی‌ پیاده روی بالاخره به گمرک رسیدیم .فکر کنم من اولین نفری بودم که وارد گمرک شدم . کاملا آمادهٔ جواب دادن به هر سؤالی بودم (آمادهٔ جنگ تن به تن.‌ها ها )  اما مامور گمرک اول خوشامد گویی کرد ، پاسپورت رو دادم :خیلی‌ خوش اومدین  ایرانی‌ هستین ؟ بله . به چه منظوری به آلمان سفر کردی ؟ برای دیدن دوستم و یک سفر تفریحی ، می‌تونم دعوت نامتون رو ببینم ؟ نه دعوت نامه توی باکو جا مونده کسی‌ به من نگفته بود که باید باخودم بیارم ،مشکلی‌ نداره اما یادتون باشه توی سفر بعدیتون حتما با خودتون بیارینش . یه نگاهی‌ به ویزا انداخت و پرسید :چند روز میمونین ؟ گفتم ۲ هفته . مهر ورود رو زد و گفت سفر خوبی داشته باشین . بعد از مسوول آلمانی کنسولگری، توی باکو که واقعا رفتار خوبی با من داشت و گه گاهی شوخی هم میکرد ، این دومین آلمانی‌ بود که باهاش برخورد داشتم که خودم هم از حرف‌های ترک‌ها و رفتار خوب و محترمانه این مامور واقعا تعجّب کردم . از گمرک بیرون اومدم و رفتم که چمدونم رو پیدا کنم . یک نفر بهم نزدیک شد و آلمانی‌ پرسید (حدس زدم ) می‌تونم کمکتون کنم ؟ اگه از ترکیه اومدین باید به اون‌یکی سکو برین ،چمدون‌های شما اونجاست . از این یکی هم تعجّب کردم چون بر عکس حرف‌های ترک‌ها بود . با خودم گفتم شاید اشتباهی‌ شده ، چون گیرم ترک‌ها کینه به دل دارن ، پس این همه ما خوندیم و شنیدیم که آلمانیها فاشیستن و فقط خودشونو دوست دارن چی‌ بود ؟ چمدون رو پیدا کردم و رفتم به سالن انتظار . دنبال دوستام می‌گشتم که تا حالا ندیده بودمشون ،در واقع دنبال کسایی که شبیه به عکس دوستام باشن .‌ها ها . چرخی توی سالن زدم و خیره به چهرهٔ تمام کسایی که اومده بودن دنبال مهمونشون .از اونجایی که پرواز خیلی‌ تاخیر داشت حدس زدم که ممکن توی کافه یا مکدانلدس باشن .همینطور که به اون طرف میرفتم با موبایل به دکتر نوید زنگ میزدم اما از اونجایی که رومینگ بود باید با کد زنگ میزدم که کلی‌ طول می‌کشید . برگشتم به طرف همون در و دیدم یک نفر با یک بارونی مشکی‌  و یک بسته شکلات دستش داره به طرف من میاد ، خود خودش بود .دکتر بین جمعیت بود و من ندیدم و دور خودم توی سالن می‌گشتم .‌ها ها .  برای اولین بار بهترین دوستم توی زندگیم رو دیدم . با دکتر سلام و احوال پرسی‌ و روبوسی کردیم و به طرف پارکینگ رفتیم . اولین صحبتمون دربارهٔ پلاک ماشین‌هایی‌ بود که توی پارکینگ بودن که اکثرا از هلند اومده بودند. چمدون رو داخل ماشین گذاشتیم و به طرف خونه راه افتادیم . دکتر خیلی‌ مرد مهربون و باحالی‌ بود . خوب من تا حالا همچین آدمی‌ ندیده بودم . دکتر از نظر سنی همسن پدر من بود (۴۲)، اما این اصلا حسّ نمی‌شد ،هم از نظر چهره هم رفتار انگار من یک دوست ۳۰ ساله داشتم . توی جاده من برای دکتر از سفرم و باکو صحبت می‌کردم .دکتر از مانیتور ماشین شمارهٔ خونه رو گرفت و با تن صدا و لحنی که دکتر همیشه حرف می‌زنه و خیلی‌ جالب بود  که البته فقط باید خودتون بشنوید تا بفهمید (قابل شرح دادن نیست )  گفت : تن ناز ما داریم با حسام میایم خونه و بعد هم که من با تن ناز خانوم صحبت کردم و ...(دیالوگ‌ها یادم رفته ) .به یک پمپ بنزین رسیدیم ، بنزین زدیم اما کسی‌ نبود که پول بگیره ، هوا خیلی‌ سرد بود اما بر عکس سرمای سوزناک باکو خیلی‌ دلچسب بود . به داخل فروشگآه پمپ بنزین رفتیم ،دکتر گفت : حسام تن ناز الان خونه غذارو آماده کرده ،اما باید توی راه یه شکلات بخوریم که میدونم حسابی گشنته .بر عکس من اصلا گشنم نبود . هیجان سفر ، شام توی هواپیما ، هیچ اشتهایی برام نذاشته بود . خلاصه دکتر با کلی‌ اصرار یه شکلات گرفت . جالب بود که پول بنزین رو توی همون صندوق فروشگاه پرداخت کرد . برگشتیم به ماشین و به راهمون ادامه دادیم . چیزی که برام خیلی‌ عجیب بود این بود که در طول جاده هیچ چراغی کار گذاشته نشده بود ، به جز نور ماشین‌ها هیچ نوری نبود که جاده رو روشن کنه . یادم اومد که از هواپیما هم هیچ چراغ خیابونی دیده نمی‌شد . گفتم دکتر جریان چیه‌ ؟ اینجا کمبود برقه چراغ ندارن ؟ گفت نه  جاده‌های آلمان اکثرشون چراغ ندران بخاطر حفظ محیط زیست و جلب نشدن حواس حیوانات و پرنده‌ها به این چراغ‌ها . با خودم گفتم بله توی کشور ما به فکر جون مردم هم نیستیم اما اینجا حتی بفکر جون حیوناشونم هستن . از جنگلی‌ رد شدیم که اسمش فکر کنم نئاندرتال بود و دکتر گفت اولین انسان‌های نئاندرتال اونجا پیدا شدند .بالاخره به خونه رسیدیم . از ماشین پیاده شدیم همه‌جا یخ بسته بود . برفی در کار نبود اما زمین و روی ماشین‌ها همه یخ بسته بود .هوا واقعا دلچسب بود تو این سرما آدم حال میکرد .چمدون رو برداشتم و وارد خونه شدیم . یک آپارتمان ۳  ۴  طبقه بود با نمای بیرونی خیلی‌ زیبا . از باغچه‌ کنار کوچه چند پله به پایین رفتیم و رسیدیم به در ورودی آپارتمان . از پله ها به طبقهٔ پایین رفتیم . جالب بود ،چون خونه روی زمین شیبدار ساخته شده بود درواقع طبقهٔ پایین، زیرزمین حساب نمی‌شد بلکه طبقهٔ اول آپارتمان بود . در باز شد و اولین جمله‌ای که از تن ناز شنیدم این بود : بذار ببینم شبیه عکست هستی‌ ‌یا نه ؟‌ها  ها . جملهٔ جالبی‌ بود برای دوستایی که همدیگرو فقط توی عکس دیدن ، و برای اولین بار یکی‌ دیگه از بهترین دوستان زندگیم رو از نزدیک دیدم . هم دکتر هم همسرشون نسبت به عکس‌هاشون خیلی‌ کم سنّ و سال تر دیده می شدن و اصلا اون چیزی که من توی ذهنم تصور می‌کردم نبودند . وارد خونه شدیم .همون طور که تن ناز خانوم قبلا گفته بود ، توی خونه یه اتاق مخصوص مهمون داشتند که تکمیل و خیلی‌ زیبا بود ،چمدون رو گذاشتم توی اتاق و شروع کردم به باز کردن سوغاتی‌ها ، از باکو سوغاتی آوردن کار حضرت فیله ، چون چیز خاصی‌ نداره ، یک تخته نرد آورده بودم که روش عکس باکوی قدیم چاپ شده بود که کلی‌ هم با دکتر نرد بازی کردیم . رفتیم سر میز شام تن ناز واقعا زحمت کشیده بود ، من هنوز هیچی‌ نگفته دیدم که یک بشقاب پر سوپ که حسابی‌ خوشمزه به نظر میرسید جلومه . اصلا  نمی‌شد ازش گذشت  اما واقعا نمیتونستم چیزی بخورم، اصلا اشتها نداشتم، کم اشتهایی چند ساله پیش دوباره اومده بود سراغم نمیدونم چرا اینجوری شده بودم .تنها درمونش قرص رانیتیدین بود که تصمیم گرفتم فرداش بخرم. فکر کنم از این که اونشب شام نخوردم همه ناراحت شدن. با اینکه اصلا نخوابیده بودم و ۳ ساعت از باکو عقب تر بودیم اصلا خوابم نمیومد و تا دیروقت با دکتر تخت نرد بازی‌ کردیم که همشو باختم .ها‌ها .  خونه طراحی خیلی‌ جالبی‌ داشت ، سالن پذیرایی‌ با مبل‌های عجیب و غریب زیبا و راحت . یک کتاب خونه که از شیشه بود و سرتاسر  دیوار پذیرایی‌ رو پوشونده بود و پر بود از کتاب‌های مختلف که هرچیزی توش پیدا میشد ، پنجره‌های قدی و کشویی که به طرف حیاط باز می شد . تابلویی که توی عکس‌ها هم دیده بودم اما از نزدیک زیبایی خاصی‌ داشت ، یک تابلوی گچی بزرگ و چند تکه آرم فروهر و خیلی‌ چیزای دیگه که فضای واقعا قشنگی‌ ساخته بود ، آشپزخانه اپن نبود اما قسمتی از دیوار  بین پذیرایی‌ و آشپزخانه وجود نداشت .دیزاین یکدست استیل آشپز خانه ،همه‌چیز باهم هماهنگ و زیبا بود  . دیروقت بود و دیگه وقت خواب .البته همه به قصد خواب اما تن ناز  به قصد درس خوندن تا صبح .
وقت امتحانا بود .تن ناز پرسید : حسام تو صبحا ساعت چند بیدار میشی‌ ؟ گفتم همیشه ۷ صبح اوتومات بیدارم .گفت اوووه  چه خبره مگه ؟ الان دیگه توی تعطیلاتی ،بگیر راحت تا ظهر بخواب گفتم باشه اما ...(میدونستم که به این راحتی‌ نمیتونم دیر پاشم .‌ها ها ). . به اتاق مهمون رفتم و آمادهٔ خوابیدن شدم .از اتاق مهمون بگم که خیلی‌ باحال بود ، یک تخت بزرگ . یک میز کار که روش یک پرچم شیر و خورشید ایران بود (تن ناز قبلا قول یک پرچم شیر و خورشید داده بود ،فکر کردم همینه ،اما بعدا فهمیدم نه یکی‌ دیگس که خیلی‌ بزرگ تر از این حرفاس ،اما  یادم رفت که بیارمش باکو ) و یک پنجرهٔ قدی کشویی که به طرف حیاط  باز میشد . بعد از یک دوش آب گرم ،خواب اون شب خیلی‌ چسبید .


صبح زود فکر کنم ساعت ۸  ۹ بود که بیدار شدم . یکم بعد دکتر هم از خواب بیدار شد و باهم صبحانه خوردیم (یکی‌ از چیزای جالب این سفر  پنیر‌های مختلفی‌ بود که سر صبحانه میاوردن ).با دکتر و تن ناز نشستیم و عکسای من توی باکو و استانبول رو دیدیم .  با دکتر آماده شدیم که بریم اطراف خونه یه گشتی بزنیم . هوا  -3 درجه بود اما واقعا دلچسب . کوچه‌ها خلوت بودند ، بیشتره خونه‌ها حیاط و یا در ورودی شون برای جشن کریسمس تزیین شده بود. با دکتر دربارهٔ خونه‌ها ، و محل حرف میزدیم . در طول مسیر چند نفر به ما رسیدند و سلام و صبح بخیر گفتند . با خودم گفتم چه همسایه‌های خوبی ،صبح که همدیگرو می‌بینن بهم سلام می‌کنن ،برعکس باکو که هیچکس همسایشو درستو حسابی‌ نمیشناسه . قصد داشتیم بریم به قلعه‌ای که اسمش گدسبورگ یا قلعه ی خدا بود که بر روی تپه‌ای ساخته شده بود که پایین اون قبرستون بود. به قبرستون رسیدیم ،جای خیلی‌ قشنگی‌ بود . (کلا توی تصور ما ایرانی‌‌ها قبرستون جای ترسناکی هست که مردم فقط برای گریه و زاری اونجا میرن ،اما توی باکو هم قبرستون‌هایی‌ هست که حالت موزه یا تفریحی داره و همین نظر من رو عوض کرده بود و باعث شد که از اینکه اولین روز اقامتم توی آلمان رو توی یک قبرستون قدم زدم ،نه تنها ناراحت نشم بلکه برام جالب تر هم بود .) مجسمه‌ها و سنگ‌های صلیب شکلی‌ که خیلی‌ قدیمی‌ بودند و حتی نوشته‌های جالب روی آنها ، خیلی‌ از قبر‌ها خانوادگی بودند . از قبرستون گذشتیم و به راه سربالایی قلعه رسیدیم ، نزدیک به ۲ کیلومتر از خونه دور شده بودیم ، اما هنوز هم هرکسی از کنارمون میگذشت سلام و صبح بخیر می‌‌گفت .به دکتر گفتم : اینا همه شمارو میشناسن ؟ گفت نه چطور مگه ؟ گفتم خوب همچین گرم و صمیمی‌ سلام می‌کنن که انگار اشنان .گفت نه اینجا مردم اینجورین ،عادت میکنی‌ .‌ها ها . گفتم اما اگه اونجا کسی‌ یه همچین کاری بکنه میگن طرف دیوونس . توی این چند روزی که اونجا بودم واقعا به این پی‌ بردم که ما چقدر فاشیست هستیم که چنین تصور غلطی رو بین خودمون جا انداختیم که آلمانیها مردم خشک و خشنی هستند ،
و از حرف‌هایی‌ که از ترک‌ها توی هواپیما زده بودند واقعا خندم می‌گرفت .توی راه من تند تند عکس می‌گرفتم. هیچوقت یادم نمیره ، از تپه که بالا می‌رفتیم کنار راه یک دیوار سنگی‌ بود که هیچی‌ هم روش نبود ، وقتی‌ از اون هم عکس گرفتم خانواده‌ای که از روبرو  به طرف ما میومدن با تعجّب یک نگاه به من یک نگاه به دیوار انداختند ، وقتی‌ فهمیدم که از این عکاسی بدون سوژه من تعجّب کردن، خندم گرفت و اونا هم خندیدند. به گدسبورگ رسیدیم اما به دلیل تعطیلات اونجا هم بسته بود ، کنار گدسبورگ رستورانی بود که خیلی‌ جالب بود ، از یک طرف دیوار اون به طرف گدسبورگ بود و از طرف دیگری که مشرف به منظرهٔ زیبای مرکز گدسبرگ (شهرکی که کنار بن قرارداشت و منزل دکتر نوید اونجا بود ) بود که در پایین تپه قرار داشت ، هیچ دیواری وجود نداشت و بالکن مانند بود .
اما در اون روز‌های سرد زمستونی اون رو با نوعی طلق پلاستیکی بسته بودند ،اما به قدری شفاف بود که اگر دکتر نمی‌‌گفت امکان نداشت متوجه بشم که این شیشه نیست و یک دیوار موقت پلاستیکی. رستوران برای انجام یک جشن از قبل رزرو شده بود و ما باید می‌رفتیم . کنار گدسبورگ با دکتر عکس یادگاری میگرفتیم که تن ناز زنگ زد و به دکتر گفت که توی شهر کلن که خیلی‌ نزدیک به بن بود ایرانیا یک تجمع اعتراضی نسبت به حوادث بعد از انتخابات ایران بپا کردند که ساعت ۶ شروع میشد . ( اون روز‌ها مصادف بود با روز‌های عاشورا و تاسوعا که خیابان‌های تهران صحنه اعتراض مردم بود .آلمانی‌‌ها با دقت اخبار ایران رو دنبال میکردند و هیچ شبکه‌ای نبود که توی اخبار خودش از اعتراض مردم ایران صحنه‌ای رو نشون نده .) من هم که آرزوم بود که توی این تجمع‌ها شرکت کنم واقعا خوشحال شدم . با دکتر به طرف خونه برگشتیم . به خونه رسیدیم و سوار ماشین شدیم و به طرف کلن حرکت کردیم . نم نم بارون می‌بارید . به محل تجمع رسیدیم . جمعیت زیادی نبود اما خوب با توجه به هوای سرد و بارونی و روزهای تعطیل که خیلی‌‌ها در شهر نبودند ،خوب بود .



همه دور میزی که در وسط بود و روش پرچم ایران و آلمان همراه با ده‌ها شمع روشن که به‌ یاد شهیدانی که بعد از انتخابات فقط به جرم اعتراض به تقلب کشته شده بودند قرار داشت. از هر گروه و با هر طرز فکری اومده بودند حتی آلمانی‌‌ها هم بین ما بودند و یا از کنار مارو تماشا میکردند ویا از توی ماشین‌ها با بوق زدن مارو تشویق میکردند . شعار‌هایی‌ که مردم توی خیابان‌های ایران میدادند ،اونجا هم تکرار میشد . عکس زندانیان و شهیدان در دست مردم بود . عکس‌هایی‌ از تظاهرات‌های ایران روی پارچه سبزی نصب شده بود که بعدا متوجه شدم که عکاس  اون‌ها دوست خود منه. با اینکه ایرانیان از هر گروه بدون هیچ مشکلی‌ کنار هم شعار میدادند اما باز هم کسانی‌ بودند که با سخنرانی‌‌های خودشون و حرف‌هایی‌ که صرفاً نظر شخصی اون‌ها بود و زیر سوال بردن عقیدهٔ دیگران قصد داشتند که از این تجمع‌ها استفادهٔ نادرستی بکنند . خلاصه تجمع با ویولن زدن و خوندن یک هنرمند نابینا به خوبی تموم شد . پلیس هیچ دخالتی نداشت و هیچ مشکلی‌ پیش نیومد . چند عکس یادگاری گرفتیم و تصمیم گرفتیم که به یک رستوران ترک بریم و کباب بخوریم . رستورانی که معروف بود و اسمش منقل بود. 

با ماشین رفتیم اونجا ، دقیقا شبیه رستوران‌های ترک توی باکو بود.غذا‌هاشون هم تقریبا همون بود. دکتر گفت : باهاشون ترکی‌ حرف بزن حال کنن اما خنده‌دار بود اون وقتی‌ که من ترکی‌ صحبت کردم و گارسن با اینکه ترک بود آلمانی‌ جوابم رو داد.‌ ها ها. بعد از خوردن شام به طرف خونه برگشتیم. کوچه ای که رستوران توی اون قرار داشت معروف بود به ترکیه، اکثر مغازه‌ها و رستوران‌ها ترک بودند.
وقتی‌ به خونه رسیدیم همه با عجله به طرف فیسبوک رفتیم که ببینیم ایران چه خبره .من نوتبوک با خودم نبرده بودم و دکتر نوتبوکی رو که ازش استفاده نمی‌شد  به من داد ، چون زبونش آلمانی‌ بود سریع روش یه ویندوز ۷ نصب کردیم و پناه بردیم به فیسبوک. سه تایی‌ هرکدوم یه نوتبوک جلومون توی آشپز خونه روی کابینت. ها ها. (ما سر میز غذا با نوتبوک میشستیم  صبحا با فیسبوک میفهمیدیم کی‌ خوابه کی‌ بیدار و صبح بخیر میگفتیم بهم ، شب هم وقت خواب با فیسبوک بهم شب بخیر میگفتیم. ها‌ها . این یعنی‌ اعتیاد ۱۰۰%.)  سرعت اینترنت وحشتناک بالا بود ، در حد سفینه فضایی .‌ها ها فقط ۵۰ مگابیت در ثانیه. عکس‌های اونشب و استانبول رو منتقل کردم به کامپیوتر و فرستادم به آلبومم توی فیسبوک. اولین روز سفرم هم اینجوری به پایان رسید. 

ادامه در پست بعدی...



۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

ماجرای سفر به آلمان 2 (ترکیه)

پست قبلی : ماجرای سفر به آلمان 1


بلیط رو از هواپیمایی ترکیه گرفته بودم .جالب اینجا بود که یک برنامهٔ توریستی داشتند برای کسایی که به صورت ترانزیت به ترکیه سفر می کنند و مقصدشون کشور دیگه‌ای هست و بین دو پروازشون زمان کافی‌ برای گشتن تو استانبول رو دارند . از شانس من همه چیز باهم هماهنگ شد و تونستم که این بسته توریستی رو انتخاب کنم . مقصد، شهر دوسلدرف آلمان بود شهری در غرب آلمان اما کمی‌ دورتر از بن که دکتر نوید و همسرشون اونجا زندگی‌ میکردند . تصمیم گرفته بودم که از قبل بیلیت قطار برای رفتن از دوسلدرف به بن رو هم بگیرم که دوستام اجازه ندادند و گفتن که خودمون میایم دنبالت . حسّ عجیبی‌ داشتم . تاحالا از طرف یک دوست چنین دعوتی نداشتم یا بهتر بگم تاحالا پیش نیومده بود که دوستام رو انقدر توی زحمت بندازم . تصورش برام خیلی‌ سخت بود و برام عجیب بود که کسانی که تاحالا ندیدمشون و فقط از راه چت باهاشون رابطه داشتم به من انقدر اعتماد کردند و من رو دعوت کردن به محل زندگیشون و هتل بی‌ هتل باید خونه ما بمونی‌ . نه فقط برای من برای همه عجیب بود و من فقط در جوابشون می‌گفتم حال کنید برین بگردین همه دنیارو اگه تونستین هم چین دوستایی پیدا کنین ...


خلاصه روز پرواز رسید. چمدون رو آماده کرده بودم همراه با یک کیف کوله پشتی بزرگ که شبیه کیف کوهنوردی بود .سات ۶ صبح ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹ پرواز بود باید ساعت ۴ میرسیدیم فرودگاه پس ساعت ۳ صبح حرکت کردیم .جالب اینجا بود که یک هفته قبل هم مامان هم بابا پشت سرهم با ماشیناشون تصادف کرده بودند و جفت ماشینا در وضعیت فجیهی توی تعمیرگاه بود و ما از یک روز قبلش یه تاکسی برا ساعت ۳ صبح گرفته بودیم (باید بگم که توی باکو تاکسی تلفنی به ندرت پیدا می‌شه ).
تاکسی اومد و حرکت کردیم . خیلی‌ هیجان داشتم چون اولین سفر دور و البته تنهاییم بود .از خانواده خداحافظی کردم و با کلی‌ معطلی برگهٔ پرواز رو گرفتم .پارتی بازی و بی‌ قانونی آذری‌ها اونجا توی فرودگاه جلوی اونهمه خارجی‌ که اکثرا آمریکایی‌ و ترک بودند هم تمومی نداشت .طبق معمول مامور گمرک یه گیر بیخودی به پاسپورت و ویزام داد و بعد اینکه پاسپورتو به چنتا از کارمندا و رئیسش نشون داد برگشت و مهر خوروجو زد و یه نفس راحت کشیدم . بعد چرخ زدن توی فریشاپ که چیز خاصی‌ هم نداشت و قیمت هاش سه برابر بیرون بود بالاخره سوار هواپیما شدم . مثل تمام پرواز های باکو -استانبول این یکی هم تا خرخره پر بود . هواپیما بلند شد ولی‌ از چراغ‌های شهر باکو خبری نبود . سیاهی بودو سیاهی .نفهمیدم اصلا خوابم برد ‌یانه . بعد سه ساعت پرواز ،رسیدیم به استانبول .هوا روشن شده بود . از بالا نمای واقعا زیبایی‌ داشت . ٔپل معروف استانبول از اون بالا دیده میشد .





ساعت هفت صبح به وقت محلی بالاخره هواپیما فرود اومد و وارد سالن شدیم .به طرف اطلاعات رفتم و محل ثبت‌نام برای برنامهٔ توریستی رو پرسیدم .من رو به طرف گمرک راهنمایی‌ کردند . مامور گمرک در کامل احترام علت خوروجم رو پرسید و گفت مواظب باش گم میشیا تنهایی‌ نرو توی شهر اینجا استانبوله ...
این که بین ایران و ترکیه ویزا وجود نداره خیلی‌ حال داد .مهر ورود رو زد و کار تمام شد.
خلاصه رفتم ومرکز توریستی رو پیداکردم . تا وقتی‌ که تورلیدر بیاد و تعداد مسافرایی که مثل من می‌‌خواستند شهر رو بگردن بیشتر شه توی کافه منتظر موندم . بعد از نیم ساعت بالاخره ۱۴ نفر جم شدیم و آماده شدیم برای رفتن . توی گروهمون دو نفر از روسیه یک نفر از برزیل چهار نفر از قزاقستان و شش نفر از بلغارستان و خود من هم که از ایران بودم . بیرون فرودگاه منتظر ماشین ون هواپیمایی‌ بودیم که بخاطر خواب موندن راننده یکربعی معطل شدیم. تور لیدر شروع کرد به پرسیدن مللیتمون و خوش بش کردن باهامون به زبون خودمون .جالب بود که از هر زبونی یه‌چیزی بلد بود . چون تعداد توریستای بلغارستان بیشتر از همه بود بیشتر با خودشون بودنو و بحث بیشتر دست اونا بود . توریستای قزاقستان هم که از بس خجالتی بودند که با کسی‌ کاری نداشتن ۳ تا پسرا با خودشون یه دختر هم که اصلا توی خودش بود و با کسی‌ کاری نداشت . اما ماهم یه گروه چهار نفره داشتیم که اکثرا باهم بودیم ، من ،دوست برزیلیمون که اسمش فابریسیو مارتین بود و دو دختر روس که اسم یکیشون یولیا بود . من بین این ۱۴ نفر بی‌ تجربه‌ترین بودم و اونا همه توریستای حرفه‌ای .اولین سوتیم هم این بود که شب قبلش باطری های دوربینمو شارژ نکرده بودم و بعد از دو سه تا عکس همهٔ باتری هام خالی‌ شد .بر عکس باکو توی شهر به اون بزرگی‌ یه باطری درستو حسابی‌ گیرم نیومد .هوا واقعا عالی‌ بود گرمه گرم در حالی‌ که انتظار میرفت که اونروز هوا سرد و بارونی باشه.رفتیم یه رستوران که نزدیکیی بازار بود و صبحانه خوردیم و بعد از توی بازار که متأسفانه اسمشو یاد داشت نکردم و الان یادم نیست راه افتادیم و به مسجد سلطان احمد شاه رسیدیم . واقعا فوق‌العاده بود یک مسجد که کپی برداری شده از کلیسای ایاسفیا که بعد‌ها اونهم مسجد شد . اما جالب تر از معماری خود مسجد کاری بود که ترک‌ها برای صنعت توریسمشون کرده بودند .ترک‌ها در کمال دین داریه بیش از حد و کمی‌ افراطی گریشون که نسبت به ما ایرانی‌‌ها خیلی‌ بیشتره اجازه داده بودند که توریست‌ها که از هرکشوری و مسلمان و غیر مسلمان بودند وارد مسجد‌هاشون بشند و از معماری اون و عبادت های مسلمون‌ها دیدن کنند (البته بعد از در آوردن کفش و پوشیدن پاپوش‌های نایلونی ) . ارتفاع گنبد مسجد وحشتناک بلند بود که همه محو همین شده بودند . منطقه پر از توریست‌های ایرانی‌ بود . هرجاییرو که نگاه می‌کردم میشد ایرانی‌ هارو دید . به تور لیدر گفتم تاحالا انقدر ایرانی‌ یکجا توی شهر ندیده بودم باورت می‌شه ؟(البته بجز ایران ) خندید گفت چیه دلت تنگ شده ؟ ...







از مسجد سلطان احمد که اومدیم بیرون شانسی چشمم خورد به یک دکه که باطری هم داشت .از اونجایی که پولی پیشم نبود تورلیدر بدون اینکه من بگم داشت پول در میاورد که اونور خیابون چشمم به عابر بانک افتاد ،خدا پدر اونی‌ که ویزا کارت رو ساخت رو بیامرزه ،پول برداشتم و باطری هارو خریدم . به طرف مسجد یا بهتر بگم کلیسای ایاسفیا راه افتادیم .ورود با بلیط بود که ما به حساب هواپیمایی ترکیه یک قرون هم خرج نکردیم . اینبار بیشتر شوکه شدیم . ارتفاع گنبد این کلیسا وحشتناک بود .






همه توی یک گوشه‌ای مشغول عکاسی بودیم .
 تور لیدر هم که وقتی‌ حرفش تموم میشد یا بامن عکاسی میکرد یا از من عکس می‌گرفت .
 دیواری بود که بهش میگفتند سنگ آرزو‌ها. باید آرزو میکردیم    و انگشت شستمون رو توش میچرخوندیم که نوبت به من نرسید و به قول تورلیدر که گفت تو آرزو رو بی‌خیال شو ، وایسا از این دختر خوشگلا عکس بگیر ،آرزو‌هات برآورده می‌شه خود بخود ،‌ها ها ...

بعد راه افتادیم و به سمت موزه توپ گاپی حرکت کردیم .توی راه باز هم یک باطری فروشی دیدم و از ترسم دو دست باطری دیگه خریدم که اتفاقا همشون به دردم خورد . به مغازای رسیدیم که صنایع دستی‌ می فروخت .خلاصه یک یادگاری از همون مغازه خریدیم و به طرف موزه راه افتادیم .
روی سر در ورودی موزه دو پارچه نوشته در سمت چپ و راست نصب شده بود که به زبان ترکی‌ و انگلیسی نوشته شده بود تمدن ایرانی‌ ، میراث مشترک . برای من خیلی‌ جالب بود اما راستش یادم رفت که قسمت تمدن ایران رو هم ببینم . وارد موزه شدیم و اولین چیزی که توجه همرو به خودش جلب کرد ماکت موزه بود که خیلی‌ با دقت ساخته شده بود . اکثر توریست‌ها دستگاه‌های همراهی رو که به چند زبان نقاط مختلف موزه رو که شماره گذاری شده بود توضیح میداد رو کرایه میکردند که نزدیک به ۶$ قیمتش بود اما جالب بود که با وجود این
 همه وریست ایرانی‌ این دست گاه‌ها زبان فارسی نداشتند . 


موزه فضای سبز خیلی‌ زیبایی‌ داشت با نمای دریا . تورلیدر ما که دوست پسرش کلافش کرده بود از بس که زنگ میزد بهش به ما گفت ،خوب دیگه برید خودتون بگردین توی موزه وساعت ۲ زیر همین درخت هم دیگرو میبینیم .خلاصه از وقتی‌ ما شروع به بازدید کردیم تا ساعت ۲ این مشغول حرف زدن بود ( مثل اینکه باهم مشکل پیدا کردبودن ) توی موزه عکاسی قدغن بود . لباس‌های فرم و لباس‌هایی‌ که برای دور کردن اجنه از پادشهان و خانوادشون دعا نویسی شدبود ، جواهرات و تخت‌های سلطنتی و تاج‌ها خلاصه هر چیزی که از شاهان قدیمیه عثمانی مونده بود اونجا بود . قسمتی‌ از موزه هم که کاملا مذهبی‌ بود قرآن‌های قدیمی‌ ،ماکت کعبه و ...


پشت موزه فضایی بالکن مانندی بود که مشرف به دریا و منطقهٔ معروف به بغاز بود (تنگه ). منظرهٔ خیلی‌ رویایی‌ای بود.ساعت ۲ رسید . به طرف درختی که قرار گذاشته بودیم زیر اون جم بشیم رفتیم و بعد از یک گپ و کلی‌ خنده رفتیم که از موزه خارج بشیم . من باطری‌های خالی‌ شدم رو که توی جیبم سنگینی‌ میکردند رو دور ریختم و با فابریسیو مشغول عکاسی شدیم . مدام از قافله عقب میموندیم و تنها نشونیمون لباس صورتی یولیا همسفر روسمون بود یا به قول فابریسیو پینک پوینت . توی راه فابریسیو گفت حسام راستی‌ من موزهٔ تمدن ایران رو دیدم .پسر من نمیدونستم ایران ۲۵۰۰ سال قدمت داره .یعنی‌ ۵ برابر قدمت کشور من برزیل که فقط ۵۰۰ سالشه .و من اول به خودم افتخار کردم که ایرانیم اما بعد که گفت اما من میترسم که برم ایران بخاطر دولت شما، واقعا جوابی‌ نداشتم که بهش بدم .

سفر چند ساعته استانبول دیگه داشت به پایان میرسید . به دلیل ترافیکه سنگین استانبول نتونستیم به خیلی‌ جاها سر بزنیم . سوار ون شدیم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم .

در بین مسیر تورلیدر از ما خداحافظی کرد و رفت توی ماشین با فابریسیو ایمیل ردوبدل کردیم که عکس‌های همدیگرو برا هم بفرستیم . فابریسیو گفت که من یک ماه بعد میرسم خونه و اونموقع برات میفرستم اما رفت که رفت و هنوز ازش خبری ندارم .

رسیدیم به فرودگاه و همه از همدیگه خداحافظی کردیم . اتفاقی‌ یولیا و دوستش رو توی سالن انتظار دیدم که دنبال کافینت میگشتند . روی بلیط‌های موزه‌هایی‌ که رفته بودیم اسم و ایمیل‌ها مون رو نوشتیم و به هم دادیم . اما این یکی‌ جالب شد .چون وقتی‌ برگشتم باکو نزدیک یک ماه بعد به طور اتفاقی رفتم سراغ همین برگ‌ها و یادگاری‌هایی‌ که آوردم با خودم و اسم و ایمیل بچه‌ها رو دیدم ،پنج دقیقه از روش نگذشته بود که دیدم توی فیسبوک یکی‌ با اسم یولیا من رو ادد کرده . با خودم گفتم این کیه چقدر آشناس .بعد تازه فهمیدم که یولیا هم عضو فیسبوک شده و من اولین نفریم که ادد شدم .ها‌ها .اما نکتهٔ خیلی‌ جالب اینجا بود که یولیا ۳۰ سالش بود و یه دختر ۴ ۵ ساله داشت ، امکان نداشت کسی‌ سنش رو بالای ۲۵ سال تشخیص بده . البته خوب این بین روس‌ها طبیعیه .

چشمتون روز بد نبینه نمیدونم کدوم از خدا بی‌خبری که اهل مالزی بود قبل از من با ویزا جعلی از همین گمرک میخواسته بگذره و خلاصه فرودگاه رو بهم ریخته . تا پاسپورتم رو نشون دادم مأمور گفت که جعلی .گفتم یعنی‌ چی‌ خوب نگکن با همین همین امروز وارد ترکیه شدم .حرفی‌ زد که بهم خیلی‌ بر خورد . گفت شما ایرانیا کارتون اینه ،با پاسپورت جعلی میاین و میرین .گفتم دستت درد نکنه اما به شما ترکا که نمی‌رسیم . پاسپورت رو برد و کنترل کرد و برگشت ، بدون هیچ حرفی‌ مهر خروج رو زد .گفتم خیلی‌ ممنون از عذر خاهیتون ،خواهش می‌کنم .مامور کناریش خندید و گفت بعضی‌ وقتا پیش میاد شما ببخشید ...

خلاصه از گمرک گذشتم و لیست پرواز هارو نگاه کردم هنوز خیلی‌ زود بود و شمارهٔ گیت معلوم نبود . رفتم توی کینگ برگر و یه همبرگر خوردم .خداییش از اشغالایه مکدانلدس خیلی‌ بهتر بود و آدم حسّ میکرد که سیر شده . حسّ میشد که توش گوشت هست .ها‌ها . بعد یه چرخ زدن توی فریشاپ و خریدن یه دست باطری دیگه برای دوربین رفتم به گیتی که توی تابلو‌ها نشون داده شد . خیلی‌ خنده‌دار بود چون گیت هنوز بسته بود و گفتند که اینجا کار نمی‌کنه . بعد یه مدت تابلوها گیت دیگییرو نشون دادند . در کامل تعجّب یون گیت مال پرواز دهلی‌ بود . توی سالن پر کارگران هندی بود که با خانوادشون برمیگشتن هند .نیمکت‌ها پر بود و حتی زن و بچهاشون روی زمین هم نشست یا خوابید بودند .تابلو با اینکه ساعت پرواز رسیده بود هنوز توی همین گیت دوسلدورف رو نشون میداد . مامور‌ها خودشون هم اطلاعی نداشتند که چی‌ شده . بعد از نیم ساعت که پرواز هند انجام شد تازه خبر رسید که بله واقعا پرواز از اینجا صورت میگیره .خلاصه از گیت رد شدیم و تازه ۴۰ دقیقه هم توی سالن انتظار منتظر موندیم .هرکسی مشغول کاری بود ،یکی‌ با موبایلش ور میرفت ،یکی‌ نتبوکش جلوش بود ،یکی‌ کتاب میخوند ،اما از همه جالب تر زن و مرد مسننی بودند که روبروی من داشتند با یه دختر ۶ ۷ ساله پاسور بازی میکردند . بالاخره وقت پرواز رسید . همه نشستیم و خلبان علت تاخیر پرواز رو ترافیکه بیش از حد فرودگاه استانبول اعلام کرد . بر عکس پرواز قبلی‌ اینیکی خالی‌ خالی‌ بود . آدم هوس می کرد یه دست گّل کوچیک توی هواپیما بازی کنه . نزدیک به ۳ ساعت هم این پرواز طول کشید .

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

ماجرای سفر به آلمان 1



همون طور که در پست قبلی‌ نوشته بودم ، قصد دارم دربارهٔ سفرم به آلمان بنویسم که یکی‌ از مهمترین اتفاقات این یکی‌ دو سال اخیر‌ زندگی‌ من بود . 
اما قبل از اینکه بریم سراغ سفرنامه ، باید بریم به پنج ساله پیش و براتون از  دوستانم بگم که مطمئنم امکان نداره دوستی مثل این دو نفر توی عمرتون پیداکنید .
پنج سال پیش تصمیم داشتم برای ادامهٔ تحصیل به آلمان سفر کنم ( که  بعد‌ها به دلایلی صرف نظر کردم یا بهتر بگم به تعویق انداختمش ) ، برای همین شروع کردم به خوندن زبان آلمانی‌ . در اوج قدرت و شهرت شبکه اجتماعی ارکات ،توش دنبال ایرانیان موفقی بودم که توی آلمان زندگی‌ میکردن ،که بتونم از این راه ازشون کمک بگیرم. (البته قبل از همهٔ اینا با افشین که یکی‌ از بهترین دوستام هست دوست شده بودم که اون هم دانشجو بود و کلی‌ کمکم کرد) .توی ارکات با خانومی آشنا شدم که توی آلمان زندگی‌ میکرد و توی همون روز‌های اول من رو با همسرش آشنا کرد . خلاصه بگم که ما ۵ سال اینترنتی باهم دوست بودیم و توی این پنج سال  دکتر نوید و همسرشون  طناز  شاید تاثیر گذار‌ترین و مهم‌ترین دوستای من بودن . تا اینکه سال پیش دعوتشون رو برای سفر به آلمان  با کمال پررویی پذیرفتم و با استناد بر مثلی‌ که میگن تعارف اومد نیومد داره  شوخی شوخی تصمیم سفر به آلمان برای مهمونی و گشتو گذار جدی شد . خلاصه تصمیم گرفتم که توی تعطیلات سال نو‌ میلادی برم . پروژه‌های دانشگاه رو خیلی‌ تخیلی‌ و با سرعت انجام دادم اما خوب یکی‌ دوتا شون موند برای بعد از تعطیلات .اما سر تا پا ریسک بود چون اگر نمیتونستم این دوتا پروژه رو  تحویل بدم اجازه امتحان دادن رو بهم نمی‌دادند و ... (البته بعدا فهمیدم که بیخودی ترسوندنمون و از این خبرا نبود ) .
دعوت نامه رسید ، کارای ویزا رو انجام دادم . توی سفارت واقعا رفتارشون با من عالی‌ بود بر عکس چیزی که فکر می‌کردم  اما کاملا متفاوت از رفتارشون با خود آذری‌هایی‌ که برای ویزا گرفتن اومده بودن ، وقتی‌ پاسپورت منو میدیدن با من جور دیگه‌ای با احترام خاصی‌ رفدار میکردن. ۱۰ روز طول کشید که تحقیق کنن که اصلا قابل ویزا گرفتن هستم ‌یانه .برگه‌ای بهم دادن که پر کنم . این برگ انقدر خنده‌دار بود که حتا مسوول کنسولگری آلمان خودش هم با خنده گفت خیلی‌ عذر می‌خوام اما خوب چون شما خارجی‌ محسوب میشین اینجا (منظورش ایرانی‌ بود ) باید این رو پر کنین. شروع کردم به پر کردن  یکسری سوال معمولی‌ بود که کدوم کشورا بودین تاحالا و از این جور چیزا اما سوالای خنده دار : تأیید کنید که تاحالا توی هیچ گروه مسلحی نبودین . تأیید کنین که تاحالا توی هیچ گروه تروریستیی نبودین یا کمکشون نکردین . تأیید کنین که هیچوقت نخواستین که وارد این گوروها بشین   و ... کلی‌ بد‌و بیرا توی دلم به همهٔ اونایی که باعث شدن که دربارهٔ ما ایرانیا اینجوری فکر کنن .خلاصه این ۱۰ روز هم گذشت جواب مثبت بود و دعوت شدم برای مصاحبه . وحشتناک سوتی دادم .مسوول کنسولگری که یک آلمانی‌ بود و یک آذری ترجمه میکرد پرسید که این آقای دکتر نوید که برای شما دعوت نامه فرستادن با شما چه نسبتی دارن ؟ من جواب دادم دوستمه . گفت خوب شماکه آلمان نرفتین پس کجا دیدینشون ؟ گفتم هیچ جا توی اینترنت . همین باعث تعجب شدید اونا شد .چیزی که حتی توی آلمان هم هرکی‌ میشنید تعجب میکرد . خلاصه جریان این مصاحبرو به هرکسی گفتم گفتن که بیخیال ویزا شو  خراب کاری کردی اساسی‌ .اما خوب در کمال ناباوری چند روز بعد سر کلاس بودم که زنگ زدن و گفتن ویزا تون آماده شده و به سفارت مراجعه کنید .
خلاصه بلیط رو از هواپیمایی ترکیه گرفته بودم و فقط به روز رسیدن پرواز فکر می‌کردم .

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

دوباره Malchik

مدتها بود که میخواستم مثل قدیما یک وبلاگ شخصی داشته باشم .
توش هر چیزی از خاطره گرفته تا حرف دل و شاید چیزایی که به درد کسی بخوره بنویسم.
یه چیزی مثل مالچیک که قدیما می نوشتم و بعد ولش کردم.
اینبار مالچیک جدید رو ساختم تا در کنار Memaroddole و Lens And Eyes (که با آرزو رحمتی مشترک می نویسیمشون ) وبلاگی داشته باشم تا اتفاق های مهمی که تو این سال های آخر برام افتاده رو به قلم بیارم .هرچند که خیلی دیر شروع کردم .
به زودی خاطره یا بهتر بگم سفرنامه ی آلمان رو تو چند پست می نویسم .